
پیش از هر حرفی باید بگم که من نه کارشناس مسائل س ی ا س ی هستم، نه جامعهشناس، نه اقتصاددان و نه روانشناس؛ مطالبی رو که مینویسم صرفا تجربهها و نتیجهگیریهای شخصی خودم هستن و انتظاری هم ندارم که همه تأییدش کنن.
به عنوان یک جنس مؤنث در جامعهی ایرانی، هیچ وقت مشکلی با "ح ج ا ب" یا افراد "ب ا ح ج ا ب" نداشتهم و فکر میکنم مهمترین عاملی که من و افرادی مثل من رو در این مورد اذیت کرده، میکنه و نمیدونم که در آیندهی دور یا نزدیک هم آزار خواهد کرد یا نه، این بوده که عدهای بدون شایستگی و اغلب با گیر و گرفتهای اخلاقی فراوان، خواستهن در این مورد برای بقیه تعیین تکلیف بکنن و هنــــــــوز و با وجود مشاهدهی نتایج معکوس و ناخوشایند بیشمار، همچنان سعی در ادامهی مسیر بدوی خودشون دارن.
اگر تا به حال سفری به بیرون از این مرز پرگهر داشتهید، احتمالا اولین صحنهی بانمکی که توجه شما رو به خودش جلب کرده، شل شدن گره روسری یا به قول بعضی نویسندهها دستکهای شال روی سر خانمها حتی در هنگام عبور از راهروی اتصال دهندهی سالن فرودگاه به هواپیماست. برای نمونه در مسافرت امسال ما یک عدد خانوم تپل شمالی بود که در همان نیم ساعت اول پرواز، مانتو و روسریش رو در آورد و با لباسی در مایههای لباس شب، شادمان به سفرش ادامه داد. یک سری خانومهای دیگه هم بودن که اونا هم کمکم کشف ح ج ا ب کردن و من متعجب بودم که اینها نصفهشبی چطور فرصت کردن موهاشون رو شینیون یا براشینگ کرده و بیان فرودگاه (چون خود من تا آخرین لحظات در حال جا به جا کردن وسایل و کنترل چک لیست سفر بودم ...). البته به قول یکی از دوستانم اگه ما ایرانیها بتونیم دست از قضاوت کردن همدیگه برداریم، قطعا خیلی راحتتر زندگی خواهیم کرد!
اولین باری که پام رو بیرون از ایران و روی خاک دیگری به زمین گذاشتم همهش به این فکر میکردم برای ما ایرانیها که در شعر و ادبیاتمون بیتها و جملههای زیادی داشته و داریم در خصوص گیسو و سر زلف و ... چقدر این موضوع دور از دسترس شده. فکر میکردم به آخرین باری که حس "گیسو در باد افکندن" رو تجربه کردم ... و رسیدم به خیلی سال پیش وقتی شمال بودم و چند ساعت از روزم رو به دوچرخهسواری میگذروندم. چمدونها رو که گرفتیم، شال سرم رو به شال گردن تغییر کاربری دادم. نمیتونم بگم از خوشحالی قند توی دلم آب شد، فقط از این که خودم در مورد بودن یا نبودن اون شیء روی سرم تصمیم گرفته بودم و کسی نبود که طلبکارنه یا بد نگاهم کنه، احساس رضایت میکردم.
گذشته از نمونهی بالا، برای من، به عنوان آدمی که "این جا" زندگی میکنه، و میخواد مقایسهی کوچیکی بین "این جا" و "آن جا" داشته باشه، موارد زیر بیشتر به چشم اومدن :
یک – شما آزادید که آزاد زندگی کنید تا جایی که به آزادی دیگران لطمه نزنید و سیستمی که برای شما قانون وضع میکنه، خودش رو ملزم به دخالت در شخصیترین و کوچکترین مسائل زندگی شما نمیدونه.
دو - قانون در عین دادن آزادیهای مختلف به شما، شما رو جوری بار میاره که حتی اگه نظارتی هم نباشه، باز هم شما قانونمند عمل میکنید و از این بابت هم دائم غر نمیزنید. مثلا در کشور آلمان نظارت دائمی برای خرید بلیت مترو و ... وجود نداره، اما هیچ کس بدون بلیت نیست و هر از گاهی به صورت تصادفی، این روند کنترل میشه و در اون صورت، اگه شما فاقد بلیت باشید، به مبلغ زیادی جریمه میشید.
سه – کسانی که در این کشورها، ح ج ا ب دارن، واقعا پوشیده لباس میپوشن و اصلا شبیه ما نیستن و بر خلاف تبلیغات ر س ا ن ه های ما، پلیس و غیره مدام با چماق توی سرشون نمیکوبن. (لااقل ما که توی هفت تا کشور چنین صحنههایی رو حتی یک بار هم مشاهده نکردیم؛ البته نمیخوام بگم که هیچ وقت چنین اتفاقاتی نیفتاده). به طور کلی شما میتونید با هر شکل و قیافهای و با هر نوع رنگآمیزی که دوست دارید در انظار عمومی ظاهر بشید و کسی هم کاری به کارتون نداره؛ البته این باز بر میگرده به مورد یک و دو که قبلا گفتم. ولی تعداد افرادی که ظاهرشون (البته با دید ما ایرانیها) عجیب و غریبه، یک درصد جامعه هم نیست و چیزی که من در لباس پوشیدن و یا آرایش بیشتر زنها و مردهای "آن جا" دیدم، جز سادگی نبود. اگه بخوام در این مورد خاص نظر بدم، باید بگم آدمی با خصوصیات و روحیات من از این نظر در چنین جامعهای خیلی راحته. آدمها به راحتی در مورد شما نظر نمیدن یا آنقدر بر و بر نگاهتون نمیکنن که فکر کنید چهارتا شاخ یا حتی یک دم در آوردین. (من به شخصه با این "بر و بر" و گاه "ناجور" نگاه کردن مردممون خیلی مشکل دارم که متأسفانه شامل همه جا هم میشه؛ توی ترافیک رانندهی ماشین بغلی تمام حواسش به داخل ماشین شماست، توی تاکسی، توی مهمونی، موقع خرید و ...)
چهار – شما به واسطهی پرداخت مالیات از بدیهیترین امکانات زندگی برخوردار میشید و مجبور نیستید هر روز صبح که از خواب بیدار شدید، خودتون رو برای جنگیدن بر سر به دست آوردن این جور چیزها آماده کنید.
پنج – قیمت اجناس در بازهی زمانی یک شب تا صبح تغییرات فاحش نداره و بنابراین مردم به فکر احتکار و انبار کردن و کلاهبرداری و افزایش سرمایه نیستن و بازار مسکن و طلا و ... مدام در حال بالا و پایین شدن نیست. (اصلا کسی خونه نمیخره و رشد جمعیت به قدریه که ساخت و ساز جدیدی هم صورت نمیگیره و به جز بعضی جاهای خاص که تعدادشون خیلی کمه، بازار طلا و جواهر و افرادی که مثل کوزت به ویترین چسبیده باشن، دیده نمیشه.)
شش- آدمهای در حال مطالعه رو خیلی خیلی بیشتر از "این جا" میتونید ببینید؛ آدمهایی که در مکانها و وسایل حمل و نقل عمومی سرشون توی کتاب یا نشریهست، صحنهای هست که بعد چند روز "آن جا" بودن، براتون عادی میشه.
البته موارد جزئیتری هم وجود داره، همچنین شاید موارد مهم دیگهای که احتمالا به چشم من نیومده یا الآن در ذهنم نبوده، ولی به طور کلی "قانون" در کشورهای "آن جا"یی حرف اول رو میزنه و من برخلاف بعضیا فکر نمیکنم که "آن" مردمان از "این" مردمان خیلی خیلی بهترن، بلکه میدونم اگه ما هم روزی جامعهای قانونمند و با فکر درست داشته باشیم، از خیلی جهات بهتر از "آنان" خواهیم بود و برعکس اگر روزی قانون از جامعهی "آن جا"ییها حذف شود چه بسا که بدتر از حالای ما بشن!
و البته باید این رو هم بگم که من اصولا آدم "عشق خارج"ی نیستم و با وجود تمام مقایسهها، و با دونستن و دیدن خیلی ناهنجاریها، ب ی ع د ا ل ت ی ها و ... در "این جا" و با علم به اینکه سفرمون، فقط سفر بود و نه مهاجرت! و با وجود خوش گذشتن بسیار! بعد از گذشتن یک هفته آنچنان برای خانه و خانواده و کشورم دلتنگ بودم که بماند!
به امید روزی که ما هم قانونمند و قانونمدار شویم و خوش به حالمان شود. حیف از ما نیست با ایران خوشگلمان؟!
پینوشت یک : طولانی شد؟ ببخشید دیگه!
پینوشت دو : راستی سال نو مبـــــــــــــارک + آرزوی خوبیهای بسیار!


