تبليغاتX

گیسو در باد

پیش از هر حرفی باید بگم که من نه کارشناس مسائل س ی ا س ی هستم، نه جامعه­شناس، نه اقتصاددان و نه روانشناس؛ مطالبی رو که می­نویسم صرفا تجربه­ها و نتیجه­گیری­های شخصی خودم هستن و انتظاری هم ندارم که همه تأییدش کنن. 

به عنوان یک جنس مؤنث در جامعه­ی ایرانی، هیچ وقت مشکلی با "ح ج ا ب" یا افراد "ب ا ح ج ا ب" نداشته­م و فکر می­کنم مهم­ترین عاملی که من و افرادی مثل من رو در این مورد اذیت کرده، می­کنه و نمی­دونم که در آینده­­ی دور یا نزدیک هم آزار خواهد کرد یا نه، این بوده که عده­ای بدون شایستگی و اغلب با گیر و گرفت­های اخلاقی فراوان، خواسته­ن در این مورد برای بقیه تعیین تکلیف بکنن و هنــــــــوز و با وجود مشاهده­ی نتایج معکوس و ناخوشایند بی­شمار، همچنان سعی در ادامه­ی مسیر بدوی خودشون دارن.

اگر تا به حال سفری به بیرون از این مرز پرگهر داشته­ید، احتمالا اولین صحنه­ی بانمکی که توجه شما رو به خودش جلب کرده، شل شدن گره روسری یا به قول بعضی نویسنده­ها دستک­های شال روی سر خانم­ها حتی در هنگام عبور از راهروی اتصال دهنده­ی سالن فرودگاه به هواپیماست. برای نمونه در مسافرت امسال ما یک عدد خانوم تپل شمالی بود که در همان نیم ساعت اول پرواز، مانتو و روسریش رو در آورد و با لباسی در مایه­های لباس شب، شادمان به سفرش ادامه داد. یک سری خانوم­های دیگه هم بودن که اونا هم کم­کم کشف ح ج ا ب کردن و من متعجب بودم که این­ها نصفه­شبی چطور فرصت کردن موهاشون رو شینیون یا براشینگ­ کرده و بیان فرودگاه (چون خود من تا آخرین لحظات در حال جا به جا کردن وسایل و کنترل چک لیست سفر بودم ...). البته به قول یکی از دوستانم اگه ما ایرانی­ها بتونیم دست از قضاوت کردن همدیگه برداریم، قطعا خیلی راحت­تر زندگی خواهیم کرد!

اولین باری که پام رو بیرون از ایران و روی خاک دیگری به زمین گذاشتم  همه­ش به این فکر می­کردم برای ما ایرانی­ها که در شعر و ادبیاتمون بیت­ها و جمله­های زیادی داشته و داریم در خصوص گیسو و سر زلف و ... چقدر این موضوع دور از دسترس شده. فکر می­کردم به آخرین باری که حس "گیسو در باد افکندن" رو تجربه کردم ... و رسیدم به خیلی سال پیش وقتی شمال بودم و چند ساعت از روزم رو به دوچرخه­سواری می­گذروندم. چمدون­ها رو که گرفتیم، شال سرم رو به شال گردن تغییر کاربری دادم. نمی­تونم بگم از خوشحالی قند توی دلم آب شد، فقط از این که خودم در مورد بودن یا نبودن اون شیء روی سرم تصمیم گرفته بودم و کسی نبود که طلبکارنه یا بد نگاهم کنه، احساس رضایت می­کردم.

گذشته از نمونه­ی بالا، برای من، به عنوان آدمی که "این جا" زندگی می­کنه، و می­خواد مقایسه­ی کوچیکی بین "این جا" و "آن جا" داشته باشه، موارد زیر بیشتر به چشم اومدن :

یک – شما آزادید که آزاد زندگی کنید تا جایی که به آزادی دیگران لطمه نزنید و سیستمی که برای شما قانون وضع می­کنه، خودش رو ملزم به دخالت در شخصی­ترین و کوچک­ترین مسائل زندگی شما نمی­دونه.

دو -  قانون در عین دادن آزادی­های مختلف به شما، شما رو جوری بار میاره که حتی اگه نظارتی هم نباشه، باز هم شما قانون­مند عمل می­کنید و از این بابت هم دائم غر نمی­زنید. مثلا در کشور آلمان نظارت دائمی برای خرید بلیت مترو و ... وجود نداره، اما هیچ ­کس بدون بلیت نیست و هر از گاهی به صورت تصادفی، این روند کنترل میشه و در اون صورت، اگه شما فاقد بلیت باشید، به مبلغ زیادی جریمه میشید.

سه – کسانی که در این کشورها، ح ج ا ب دارن، واقعا پوشیده لباس می­پوشن و اصلا شبیه ما نیستن و بر خلاف تبلیغات ر س ا ن ه های ما، پلیس و غیره مدام با چماق توی سرشون نمی­کوبن. (لااقل ما که توی هفت تا کشور چنین صحنه­هایی رو حتی یک بار هم مشاهده نکردیم؛ البته نمی­خوام بگم که هیچ وقت چنین اتفاقاتی نیفتاده). به طور کلی شما می­تونید با هر شکل و قیافه­ای و با هر نوع رنگ­آمیزی که دوست دارید در انظار عمومی ظاهر بشید و کسی هم کاری به کارتون نداره؛ البته این باز بر می­گرده به مورد یک و دو که قبلا گفتم. ولی تعداد افرادی که ظاهرشون (البته با دید ما ایرانی­ها) عجیب و غریبه، یک درصد جامعه هم نیست و چیزی که من در لباس پوشیدن و یا آرایش بیشتر زن­ها و مردهای "آن جا" دیدم، جز سادگی نبود. اگه بخوام در این مورد خاص نظر بدم، باید بگم آدمی با خصوصیات و روحیات من از این نظر در چنین جامعه­ای خیلی راحته. آدم­ها به راحتی در مورد شما نظر نمیدن یا آن­قدر بر و بر نگاهتون نمی­کنن که فکر کنید چهارتا شاخ یا حتی یک دم در آوردین. (من به شخصه با این "بر و بر" و گاه "ناجور" نگاه کردن مردممون خیلی مشکل دارم که متأسفانه شامل همه جا هم میشه؛ توی ترافیک راننده­ی ماشین بغلی تمام حواسش به داخل ماشین شماست، توی تاکسی، توی مهمونی، موقع خرید و ...)

چهار – شما به واسطه­ی پرداخت مالیات از بدیهی­ترین امکانات زندگی برخوردار میشید و مجبور نیستید هر روز صبح که از خواب بیدار شدید، خودتون رو برای جنگیدن بر سر به دست آوردن این جور چیزها آماده کنید.

پنج – قیمت اجناس در بازه­ی زمانی یک شب تا صبح تغییرات فاحش نداره و بنابراین مردم به فکر احتکار و انبار کردن و کلاهبرداری و  افزایش سرمایه نیستن و بازار مسکن و طلا و ... مدام در حال بالا و پایین شدن نیست. (اصلا کسی خونه نمی­خره و رشد جمعیت به قدریه که ساخت و ساز جدیدی هم صورت نمی­گیره و به جز بعضی جاهای خاص که تعدادشون خیلی کمه، بازار طلا و جواهر و افرادی که مثل کوزت به ویترین چسبیده باشن، دیده نمیشه.)

شش- آدم­های در حال مطالعه رو خیلی خیلی بیشتر از "این جا" می­تونید ببینید؛ آدم­هایی که در مکان­ها و وسایل حمل و نقل عمومی سرشون توی کتاب یا نشریه­ست، صحنه­ای هست که بعد چند روز "آن جا" بودن، براتون عادی میشه.

البته موارد جزئی­تری هم وجود داره، همچنین شاید موارد مهم دیگه­ای که احتمالا به چشم من نیومده یا الآن در ذهنم نبوده، ولی به طور کلی "قانون" در کشورهای "آن جا"یی حرف اول رو می­زنه و من برخلاف بعضیا فکر نمی­کنم که "آن" مردمان از "این" مردمان خیلی خیلی بهترن، بلکه می­دونم اگه ما هم روزی جامعه­ای قانونمند و با فکر درست داشته باشیم، از خیلی جهات بهتر از "آنان" خواهیم بود و برعکس اگر روزی قانون از جامعه­ی "آن جا"یی­ها حذف شود چه بسا که بدتر از حالای ما بشن!

و البته باید این رو هم بگم که من اصولا آدم "عشق خارج"ی نیستم و با وجود تمام مقایسه­ها، و با دونستن و دیدن خیلی ناهنجاری­ها، ب ی ع د ا ل ت ی ها و ... در "این جا" و با علم به این­که سفرمون، فقط سفر بود و نه مهاجرت! و با وجود خوش گذشتن بسیار! بعد از گذشتن یک هفته آن­چنان برای خانه و خانواده و کشورم دلتنگ بودم که بماند!

به امید روزی که ما هم قانون­مند و قانون­مدار شویم و خوش به حالمان شود. حیف از ما نیست با ایران خوشگلمان؟!

 

پی­نوشت یک : طولانی شد؟ ببخشید دیگه!

پی­نوشت دو : راستی سال نو مبـــــــــــــارک + آرزوی خوبی­های بسیار!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 12:7  توسط پریسا  | 

الآن که این جا نشسته م، خونه تمیز و مرتبه؛ از شیشه ها بگیر تا کفپوشا، سرامیکا و کاشی ها، مبل و میز و حتی فرشا هم امسال رفته ن حموم و رنگشون باز شده به اضافه ی ملحفه های تمیز و پتوهایی که بوی خشکشویی میدن! خلاصه همه چیز خوبه و این، دقیقا همون خونه تکونی که دوست داشتم.

دارم چمدون می بندم،  یه لیست نوشتم و دارم از روش به ترتیب وسایلی رو که نیاز داریم، بر می دارم. امیدوارم چیزی رو ار قلم ننداخته باشم. همچنین دارم مثل اغلب مردم توی این روزای آخر، به سالی که پشت سر گذاشتم،  فکر می کنم و طبق معمول به بخش های خوب و غیر خوب (نمی خوام بگم بد) می رسم، که بی خیال.

راستش چند ماه پیش می خواستم یه مطلبی بنویسم در مورد "این جا" و "آن جا" و اولین تجربه ی بودن در "آن جا" برای آدم هایی مثل ماها که داریم "این جا" زندگی می کنیم. بعد هی تنبلی کردم و ننوشتم و ننوشتم تا شد حالا که یه بار دیگه می خواهیم بریم "آن جا" ها. حالا شاید این دفعه که برگشتم، حرف های بهتر و دسته بندی تر شده ای داشته باشم.

فکر کنم یه کم درهم برهم نوشتم. اصلا وسط فرآیند بستن چمدان و یکی دوتا خرده کاری دیگه، چه کاری بود که بیام و پست بزنم؟! ها؟ لابد پیش خودم فکر کردم بهتره تا قبل از پایان سال هزار و سیصد و نود خورشیدی، چند جمله ای نوشته باشم. لابد ...

به هر حال امیدوارم سال نوی در پیش رو، خیلی خیلی بهتر از این سالی باشه که هنوز توش قرار داریم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 17:34  توسط پریسا  | 

گل

از وقتی که یادم میاد توی خونه­مون پر گل و گیاه بوده. مامان ما عاشق پرورش گیاهان بوده و هست و همیشه انواع و اقسام گلدون­ها با گیاهانی پربرگ و کم­برگ، کاکتوس و غیره گوشه و کنار مبل­ها، پشت پنجره­ها، توی بالکن و حتی تو پاگرد آپارتمان وجود داشتن. یادمه یه کتاب گل­های آپارتمانی داشتیم که من عاشق نگاه کردن عکس­های توش و خوندن (از وقتی باسواد شدم!) اسامی علمی عجیب و غریب گیاهان بودم. مثلا Coleus blumei که میشه همون "حسن یوسف" خودمون. فکر کنم انقدر خانوادگی این کتاب رو ورق زده بودیم که از عطف پاره شده بود! یادمه که عاشق بوی ورق­های کتابه بودم و هستم هنوزم! (اگه حمل بر دیوانگی نشه!!!)

همسایه­ای داشتیم به اسم خانوم "ج" که عاشق گل بود و هرازگاهی میومد و از مامان می­خواست گیاهی رو قلمه بزنه یا براش بکاره تو گلدون، اما بعد چند روز با غصه میومد می­گفت که گیاهه خشک شده و پژمرده و هردفعه هم یه جمله­ی تکراری داشت که "آخه دستم به گل خوب نیست!"

وقتی ازدواج کردیم، خونه­مون کوچولو بود و جای آفتابگیرش هم نزدیکِ درِ تراس بود که با وجود مبل، پر شده بود و هیچ جای مناسبی برای گلدون گذاشتن نداشتیم؛ یه بار هم مدیر ساختمون یه گیاه گل­کلمی شکل به همه ی همسایه­ها اهدا کرد که گذاشتیمش تو تراس و نمی­دونم چه جوری بود که آخر زمستون همه­ی گلدونا و همین طور مال ما خشکیدن!

وقتی اول پاییز امسال اومدیم خونه­ی جدید، جامون بزرگ­تر شده بود و من تصمیم داشتم چندتا گلدون بگیرم و بذارم تو خونه. در همین فکرا بودم که خواهرم یه گلدون بامبوی بهم تنیده برامون آورد و بعدش هم برادرای پیام هر کدوم یه گلدون دیگه، که اسم یکیشونو نمی­دونم (لاغرو صداش می­کنم، چون برگاش خیلی باریک و ظریفه) و اون یکی هم یه کاج طبقاتیه. یکی دو ماه بعد هم یکی از دوستام یه گیاه دیگه برامون هدیه آورد که برگ­های گوشتی و کلفت داره و اسمش رو به خاطر دوستم "شری" گذاشتم (وقت نکردم شاید هم یادم میره که برم ببینم عکس این گیاهانِ بی­نام توی اون کتابه هست یا نه!).

خلاصه که ما الآن دارای چهار عدد گیاه مختلف در خونه هستیم که می­خوام گلدون دوتاشونو هم عوض کنم و هنوز فرصت نشده. کاج و لاغرو از اول مشکلی نداشتن، اما بامبو اولا نوک برگاش زرد می­شد و من غصه می­خوردم. حالا جاش رو عوض کردم و تو یه ساعت­هایی هم که کاملا زیر نور خورشید هست و حموم آفتاب می­گیره، الآن هم چند روزه که انگار بوی بهار به کلروفیلش خورده و چندتا برگ جدید داده و دستاشو باز کرده رو به خورشید! شری هم در یه بازه­ی ده روزه حدود بیست تا گل سرخابی کوچولو داد که فوق­العاده بودن ولی کم­کم بسته شدن و الآن فقط دو تا گل کوچولو مونده. در کل حالشون خوبه، اما جالبه که هروقت می­خوام به این گلدونا آب بدم و دستی به سر و گوششون بکشم، یاد جمله­ی خانوم "ج" میفتم! و با این حساب فکر کنم دست من هم به گل (با احتساب چند بار زرد شدن برگ­ها و یا ریختنشون که نمی­دونم تا چه اندازه­ای طبیعیه؛ مثل ریزش مو مثلا؟!)، ای ... بدک نباشه!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 15:59  توسط پریسا  | 

امروز بعد از ظهر پیام اس ام اس داد که همسایه گفته اومدن تو خونه و مهپاره خانوم رو با خودشون بردن! جا نخوردم، چون حکایت جدیدی نبود، اما یک دفعه خیلی بهم برخورد. یک دفعه انگار دوباره یادم اومد که با چه ابله هایی سر و کار داریم! (ابله؟ نمی دونم واژه ی مناسبش چیه واقعا ...) یادم اومد که ساعت چند تا برنامه ی خوب رو تو ذهنم حفظ کرده بودم که ببینم ... یادم اومد که گاهی که داشتم کارامو می کردم و همین جوری یک موسیقی هم پخش می شد، خوب بود، که بالاخره یک فوائدی هم داشت! راستش ما خیلی هم اهل معاشرت با مهپاره خانوم نبودیم، کانال های سریال پخش کن که هیچ ... چهارتا برنامه ی تاریخی و آموزشی و شاید گاهی یک فیلم یا ... اینه که یک دفعه خیلی حرصم گرفت ... شاید فکر کنین وسط این همه بدبختی های دیگه چرا این ماجرا عصبانیم کرده؟ اما گاهی یک اتفاق کوچیک یاد آدم میاره که "بابا چه گیری کردیم کلا!" ...

خب که چی؟ می خوام بگم خیلی گندین! بله با شما هستم! می خواین بیاین تو خونه هامونم بگردین، شاید اون جا هم یک چیزایی پیدا کردین که باب طبعتون نبود و خواستین با خودتون ببرین، ها؟ کتابی، فیلمی، نوشته ای، عکسی؟ یاد ناظم راهنماییمون افتادم که یک بار آلبوم عکسهای تولد یکی از بچه ها رو که خبط کرده و با خودش آورده بود مدرسه، ضبط کرد! بعد که همه ی عکس ها رو دیده بود، من و یک دوست دیگه م رو که مبصر کلاس بودیم و از قضا در اون تولد هم شرکت داشتیم!، احضار کرد و گفت اصلا ازتون انتظار نداشتم این جوری برید مهمونی!!! خب فکر می کنید دوتا بچه ی راهنمایی تو سال مثلا ۷۰ با چه تیپی می تونن رفته باشن تولد؟ دقیقا یادمه که یک بلوز سبز با دامن جین (مدل خمره ای مد بود اون موقع!!!) پوشیده بودم به اضافه ی یک جوراب شلواری یا ساق (این رو درست یادم نیست) که ا س ل ا م رو هم به خطر نمینداخت! دوستم هم یک چیزی در همین مایه ها تنش بود. یادمه که چه احساس بدی داشتیم و فکر می کردیم اون زن حق نداشته تو عکسامون و مدل مهمونی رفتنمون دخالت کنه ...

می خوام مثل بچه ها قهر کنم و بگم حالا که یکی از تفریحات کوچیکمو گرفتین، میرم یک کارای دیگه ای می کنم. کتاب و مجله می خونم، فیلم می بینم، با دوستام معاشرت می کنم ... اما!

یک “اما” این وسط وجود داره که نمیذاره حتی این قهره هم قهر درست و حسابی از آب در بیاد و اون اینه که بازم این جا، جاییه که هر کتابی نمی تونه منتشر بشه، در هر مجله و روزنامه ای هر آن ممکنه گل گرفته بشه، هر فیلمی رو نمیشه دید یا از یک جای مطمئن و بی دردسر خریدش و در هر معاشرتی هم یک عالم غرغر های مشابه خودم وجود داره! به اضافه ی هزار و یک چیز بدتر دیگه!

نمی دونم چه باید کرد ... به قول شاعر، "چه دانم های بسیار است، لیکن من نمی دانم ..."

حرصم گرفته بود و هنوز هم احساس بدی که داشتم، تغییر نکرده، اما باید یک جایی می نوشتم این ها رو. می گویند "خلایق هر چه لایق" ولی هرچه که فکر می کنم می بینم "والا به خدا لیاقت ما این نبود!"


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 17:43  توسط پریسا  | 

شاید این پرسش خیلی هم درست نباشه، چون آدمیزاد معمولا در طول زندگیش تغییرات زیادی می کنه و در نتیجه ممکنه در بازه های زمانی مختلف کارهایی رو انجام بده که بعد شاید حتی حاضر به انجامشون هم نباشه و برعکس.

در مورد خودم :

۱- من آدم تصمیم گیری در به اصطلاح دقیقه نود نیستم، یعنی واقعا ترجیح میدم کارهام حالا از هر درجه ی اهمیتی که هست طبق برنامه و با فکر (به مقدار لازم) پیش بره؛ البته این حالت به استثنای مواردی هست که تحت شرایط خاص احساسی، مصلحت اندیشی، دلسوزی یا گاه اجبار تصمیمی گرفته و کاری رو انجام میدم. مثلا از اون دسته آدم ها نیستم که یهو ساک می بندن و با دوست و رفیق یا خانوادگی می زنن به دل جاده و کلی هم از این بابت حال می کنن. از این که پیام هم همین خصوصیت رو داره و برنامه ریز خوبی هم هست واقعا خوشحالم چون در غیر این صورت مطمئنم اعصاب هردومون خرد می شد!

۲- من آدم رک و مستقیم حرف زدن، نیستم، شاید اسمش رو محافظه کاری یا حتی رودربایستی الکی بذارید اما من آدمیم که در بیشتر مواقع قبل از این که حرفی بزنم یا کاری رو انجام بدم به بازتاب های مختلفش فکر می کنم، حتی وقتی می خوام برای کسی اس ام اس بفرستم هم کمی راجع بهش فکر می کنم (البته خب حتما مواردی هم وجود داشته که از دید خودم درست بوده ولی شاید کسی رو ناراحت کرده باشم!)

۳- من آدم تحمل شرایط بی نظمی شدید و به خصوص کثیفی نیستم؛ این دو مورد هم جزء مواردیه که واقعا تاثیر خیلی بدی روم میذاره (گرچه می دونم شاید گاهی با اعمال نظم زیاد یا بی موقع بقیه رو اذیت کرده باشم.)

۴- من آدم اهل سحرخیزی و خواب کم نیستم؛ کم خوابیدن خیلی زود و به طرز ناجوری روم تاثیر میذاره! لطفا نگید چه لوس! خب سیستم بدنی هر آدمی یه جوره! در عوض می تونم تا نزدیکی صبح بیدار و سرحال بمونم؛ کتاب بخونم، فیلم ببینم، اینترنت گردی کنم یا درس بخونم و مساله حل کنم که البته این مورد آخر برمی گرده به اون زمان هایی که در حال تحصیل بودم.

۵- من آدم تند و با عجله کار کردن نیستم، این خصوصیت رو شاید تا اندازه ای از مادربزرگم به ارث برده باشم. مثلا شاید قبلا هم گفته باشم که تا چند دقیقه قبل از این که مهمون از در وارد بشه من در حال جا به جا کردن چیزهای مختلف یا این طرف و اون طرف رفتن هستم چون قبلش آهسته آهسته کار کردم و یهو می بینم که هرآن ممکنه مهمونا بیان و ... کلا آدمی هستم که بیشتر کارهام رو باید سر صبر و حوصله انجام بدم، مگر این که مجبور بشم به هر دلیلی زود اون کار رو تموم کنم.

۶- حالا تا همین ۵ مورد رو که گفتم داشته باشید! اگه باز چیزی یادم اومد، اضافه می کنم.

خب، بگید ببینم، چه جور آدمیم من؟!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 19:28  توسط پریسا  | 

حالا کاری ندارم به این که با ما چه کردند و چه کشیدیم و چه شد ...

فقط گاهی که توی خیابانی جایی یکهو به خودم می آیم ... می بینم مثلا دارم توی دلم این را زمزمه می کنم :

این پیروزی ... خجسته باد این پیروزی ...

(جملگی هم که با صدای زیبای آن خواننده ی همان دهه که معرف حضور هست!)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 15:18  توسط پریسا  | 

مثل هر آدم دیگه­ای خوشحالم که بهار اومده؛ بهار و پاییز رو دوست دارم، چون فصل­های معتدلی هستن و اگه بخوام از بین تابستون و زمستون یکی رو انتخاب کنم، اون قطعا زمستونه! اصلا قبل از این پست می­خواستم یه پستی در مورد زمستون بنویسم، که نشد و بماند!

امسال اولین سالی بود که موقع نوشدن سال سر خونه و زندگیمون بودیم، برای اولین بار سبزه سبز کردم و هفت­سین چیدم که البته خیلی اون چیزی نشد که می­خواستم و عیبی هم نداره چون سرم خیلی شلوغ بود تا همون دم سال تحویل، پس باشه برای سال بعد! در ضمن امسال اون­جوری که دوست داشتم خونه رو تکوندیم و از این بابت راضیم!

باید بگم روزهای تعطیل که فرصت بیشتر و بی­دغدغه­تری برای با هم بودن داریم رو خیلی دوست دارم. تو این مدت خونه­ی آدم­های زیادی رفتیم از دوست و فامیل و مهمونی­های خوبی هم تو خونه­ی خودمون داشتیم. کلا بهم خوش گذشت و طبق معمول دوست نداشتم این روزا تموم بشه! فقط جای بچه گربه­ها و مامان و باباشون که به یه سفر نسبتا طولانی رفته بودن خیلی خالی بود که خوشبختانه تا دو روز دیگه بر می­گردن. مسافرت چند روزه­ی شمال­مون هم خوب بود.

هوم! الآن در حالی که ظرف چاغاله بادوم روبروم خالی شده و می­خوام برم دو مشت دیگه بریزم توش و بخورم، آرزو می­کنم که بقیه­ی سال هزار و سیصد و نود برای همه خیلی خیلی عالی باشه، بدون حوادث و خبرهای ناراحت­کننده، همراه با شادی و سلامتی و رسیدن به آرزوهای کوچیک و بزرگ!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 16:32  توسط پریسا  | 

چقدر تنبل شدم! هیچ جا هیچی نمی­نویسم! نه این­جا و نه حتی توی اون دفتر خوشگلی که می­گفتم! توی ذهنم پر حرفه، یعنی می­تونم بگم دائما دارم با خودم حرف می­زنم، حتی خیلی وقتا زمان­هایی که دارم با افراد دیگه­ای صحبت می­کنم! (این رو بگم که البته حواسم به حرف اون­ها هم هست!)

علاوه بر ننوشتن، خیلی کارهای دیگه­ای رو هم که می­خواستم و دوست داشتم و دوست دارم رو هم، درست و حسابی انجام نمیدم، چرا؟ راستش علتش رو خودم هم درست نمی­دونم! یا شاید باید بگم علتش برآیندی از علل مختلفه یا شایدم یه مقداریش توجیه بیخودی!

غمگین نیستم، اما خوشحال هم نیستم، به قول دوستم "چیز زیادی برای خوشحال بودن وجود نداره"، باید بگردی و از لابلای یک عالم خبر و اتفاق و شنیده و دیده، چیزای کوچولو کوچولو برای شاد کردن خودت و کسانی که دوستشون داری، پیدا کنی! حتی برای کسانی که احساس خاصی هم نسبت بهشون نداری! چون صواب داره!

هـــــــــــــوم! سعی می­کنم تو پست بعدی یه متن بهترتر بنویسم! بعله!

پی­نوشت : فکر نکنم لازم به توضیح باشه که عنوان پستم رو از کجا مونتاژ کردم، ها؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 18:26  توسط پریسا  | 

امروز همچنان که کنار خیابان منتظر ماشین ایستاده­ بودم، یک عالم فکرهای جور و واجور از سرم می­گذشت که بماند!

یکهو به این فکر کردم که اگر ناگهان بادی بوزد و شالم را با خودش ببرد چه می­شود؟! لابد آن آقایی که آن طرف خیابان دارد بر و بر نگاهم می­کند، با این اتفاق چشمهایش از حدقه می­زند بیرون؛ بعضی­ها که صحنه را درست ندیده­اند ممکن است فکر کنند دیوانه­ای چیزی هستم و دهن و دماغشان را - به قول زویا پیرزاد – چین بدهند و بروند یا حتی زیر لب یک چیزی هم بگویند. دانشجوهایی که گر و گر از بالای خیابان به این طرف سرازیر می­شوند چه؟ شاید یکیشان موبایلش را در بیاورد و یک عکسی هم بگیرد تا بعد سر فرصت به آن بخندند یا ...

من چه کار خواهم کرد؟ جیغ می­زنم؟ هرگز! اصلا تا حالا دیده­اید من جیغ بزنم؟؟؟!!! می­دوم دنبال شال تا مثل داستان بادبادک­باز چند تا کوچه یا خیابان آن طرف­تر پیدایش کنم؟ اگر گیر کند به شاخه­ی درختی، سیم برقی، چه؟ شاید بهترین کار این باشد که کلاه کاپشنم را بگذارم سرم و با سرعت به سمت خانه­ی مادرم بروم که همان نزدیکی­هاست یا شاید هم دست بلند کنم و یک دربست بگیرم، البته اگر کسی آدمی با این ریخت را سوار کند؟ یا؟

اگر این اتفاق برای شما بیفتد چه کار می­کنید؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 20:36  توسط پریسا  | 

این روزهای پاییز را دوست دارم که هوا هنوز نه گرم است و نه سرد، گیریم (با لحن مخمل "خونه­ی مادربزرگه" بخوانید.) که این وسط دو هفته­ای هم سرمای بدی خورده باشم و فین­فین و سرفه گاه امانم را برده (یا بریده؟) باشد!

پاییز که می­شود و بوی مدرسه و دانشگاه و این­جور چیزها پخش می­شود توی هوا، نمی­شود که یاد روزهای مدرسه رفتن خودم نیفتم؛ یاد ساندویچ­هایی که مامان صبح­ها قبل از بیدار شدن ما درست می­کرد و مرتب می­چید روی میز تا ببریم؛ الویه یا سوسیسی که بوی سرخ­شدن صبحگاهیش را هنوز هم حس می­کنم! کوکوها و کتلت­های خوشمزه و تازه، پلو و خورشت در سال­های دبیرستان که باید ناهارمان را هم می­بردیم! راستی مامان­ها این همه صبر و حوصله و مهربانی را از کجا می­آورند که تمام نمی­شود؟؟؟!!! در ضمن باید اضافه کنم که مامان­ها حس ششم قوی هم دارند! امروز یاد کلاس سوم دبستانم افتادم که اوج موشک­باران­های تهران بود، داشتیم امتحان جمله­سازی می­دادیم؛ روی همان برگه­های امتحانی که سربرگ آبی رنگ داشتند و شاید الآن بچه­ها اصلا ندیده باشند نمونه­­ی آن­ها را، که یک دفعه آژیر و سر و صدا و ...! برگه­هایمان را همان­جا روی همان صندلی تکی­های مضحک که مخصوص زمان امتحانات بود، جاگذاشتیم و شروع کردیم دویدن و چند دقیقه بعد زنگ مدرسه را زدند که یعنی تعطیل. همزمان مدیر و ناظم­ها و معلم­ها هم بچه­ها را می­تپاندند توی پناهگاه مدرسه که ناگهان سرم را برگرداندم و دیدم مامان در ورودی مدرسه ایستاده و با نگاه دنبالم می­گردد. یادم هست و خوب هم یادم هست که نمی­ترسیدم، نه آن روز و نه هیچ­وقت دیگری در آن سال­های جنگ. فکر می­کنم حضور پدر و مادرم آنقدر به مااحساس امنیت می­داد که فکر می­کردیم همین که آن­ها با ما هستند دیگر هیچ اتفاقی برایمان نخواهد افتاد! آن روز هم همین­طور بود ...

این روزها خوبند؛ دیدن بچه مدرسه­ای­ها به خصوص کوچک­ترهایشان که خدا را شکر دغدغه­های آن روزهای ما را ندارند و قلک پر نمی­کنند و مربا نمی­آورند مدرسه! نمی­دانم آن­ها هم از "از جلو نظام و خبردار" یا از پاکوبیدن بر زمین و شعار دادن بدشان می­آید یا نه؟! یادم هست همیشه پشت سر دخترک جلویی در صف قایم می­شدم تا ناظم نبیند که شعار نمی­دهم! چه روزگارانی...

شلوغی خیابان انقلاب هم خوب است این روزها؛ دانشجوهایی که سرک می­کشند توی مغازه­ها؛ "آقا مکانیک­ِ فلانکی دارید؟" "چاپ جدید مبانی فلان رشته! اومده؟" و آقای فروشنده که شاید اصلا هیچ­کدام این کتاب­ها را ورق هم نزده، (البته لزومی هم نداشته این کار را انجام بدهد احتمالا!) از بالا یا پایین قفسه­ها یا گاهی از ته مغازه­، کتاب مورد نظر را بیرون کشیده و می­دهد دست طرف. لوازم تحریر فروش­ها هم که حسابی خوشحالند این روزها؛ به خصوص وقتی دانشجوهای رشته­هایی که درس و واحد عملی دارند با فهرست­های بلند بالا بهشان مراجعه می­کنند برق شادی را می­شود توی چشمهایشان ببینی!

راستش، کلا این روزها خوبند؛ اگر بخواهم همه­ی دلایلم را برای اثبات این موضوع بنویسم باید از کیف قرمز رنگ کلاس چهارم دبستان و بساط ناهارخوران دبیرستان و پیتزا در به در سید خندان و سالن ورزش دانشکده­ی علوم دانشگاهمان و ... بگویم که خیـــــــــــــــــــــــلی می­شود!

فقط این روزهای پاییزی را از دست ندهید! تا هوا بارانی و سرد نشده بروید پیاده­روی کنید (البته من به شخصه با پیاده­روی زیر باران هم مشکلی ندارم!)، صبح­های جمعه تنبلی را کنار بگذارید (این بار خطاب به خودم) و بروید کوهی چیزی را بگیرید و ازش بالا بروید (بهانه هم نیاورید که بچه­ی کوچک داریم و ...)، سری به شهر کتاب نزدیک خانه­تان بزنید (الآن انقلاب بدجوری شلوغ است!) و از آن دفتر یادداشت­های خوشگل بخرید و توی آن چیزمیز بنویسید و کلی کتاب­های عالی انتخاب کنید و کول کنید و بیاورید منزل تا هر روز از دیدنشان حظ ببرید و برنامه­ریزی کنید که کدام را کی بخوانید و ... اگر چندتا فیلم خوب هم پیدا کنید و ببینید که دیگر عالی­ست! سینما که به درد نمی­خورد دیگر انگار و البته تئاتر هم ایده­ی خوبی­ست!

خلاصه که ... خلاصه؟ قرار نبود این همه حرف بزنم. اولش نوشتنم نمی­آمد اما حالا انگار زیادی نوشتم. به هر حال این­جور! حالا دیگر خود دانید!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 19:34  توسط پریسا  |